اخترک ثاقب
امان از لحظه ي غفلت كه تنها شاهدم هستي....
دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند، تعریف می شود. با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم. با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از
دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و
نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج
داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با
دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر
زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا
حوصله ندارم. با
دوستانمان می توانیم بخندیم، می توانیم گریه کنیم، می توانیم رستوران
برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم، می توانیم
شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم، میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی
خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و
برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد، لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.
با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم، می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم :
پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم : حرف نزن فقط بیا و
وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها
نیستیم. با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم، کاری نکنیم، جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم. و چه قدر خسته ام از "چرا؟" پیچ های تند دلم تنگ می شود، گاهی برای و مختصر نوشته 3 : پ2-این روزها دلم لک زده برا همون چیزی که سالها نفرینش میکردم،چیزی که زمینو آسمونو به هم دوختم تا از شرش خلاص شم،چیزی که انگار خودش رو زیرکانه جزوی از من کرده بوده و من بهش دهن کجی میکردم...مثل خیلی دیگه از ابعاد وجودم که الان بهشون بی تفاوتم وبعدا که از دست بدمشون تازه شیفتشون خواهم شد...دلم لک زده که موقعی که سرم پایینه سر بخوره بیاد پایین ومن با انگشت وسطم _ انگشت بین انگشت اشاره و انگشت حلقه ام_ آروم بلندش کنم و یه میلیمتر بالاتر دوباره سر جاش بشونمش!!کاری که روزی صد بار انجام میدادمو یه بار هم بهش توجه نمیکردم!! یا اون مواقعی که با شیطنت حرف میزدم _مثل مواقعی که میخای دلبری کنی یا میخای شیطون تر از اون چیزی که هستی به نظر بیای_ و آروم پهنای کناری انگشت اشارمو میزاشتم کنار ردیف نگینهای نقره ایش و از جاش بلندش میکردم و بدون اینکه با سطح پوستم تماسی داشته باشه در بالا ترین جای ممکن بهش اجازه ی فرود میدادم.... پ 3 :هر چند فکر کنم اکثرا نفهمیدند که نوشته ی بالا راجع به چی بود اما محض اطلاع اونایی که فهمیدن: صحت ندارد!فقط دست نو شته ایست محض خالی نبودن عریضه...!!!!! پ 4 :خوشحالم که فتوبلاگم از فیلتر خارج شد چون خیلی بهش خو گرفتم... پ5 :زندگی را از زودپز بیاموز که در اوج جوش آوردن هم سوت میزند...
تنهایی ، همینش خوب است
میهمانی یک نفره با شمع های سر گرم ِ آتش بازی
و دست دادن با تمام دیوارهایی که از راه دور آمده اند
تا دورت را بگیرند ... مبادا آجری برای درد دل نداشته باشی
و تو / در قامت رسمی ِ یک میزبان
برای تمام آباژور های قد و نیم قد / کروات ببندی
و دست در دست سایه هایی که از خانه ی همسایه سر ریز کرده اند
بر در و دیوار بزنی خودت را
و رئیس ساختمانی باشی که
زنگ هایش / تو را
آدم ِ زدن حساب نمی کنند....


![]()
![]()
![]()


