تبليغاتX
اخترک ثاقب






















اخترک ثاقب

امان از لحظه ي غفلت كه تنها شاهدم هستي....


تنهایی ، همینش خوب است

میهمانی یک نفره با شمع های سر گرم ِ آتش بازی


و دست دادن با تمام دیوارهایی که از راه دور آمده اند


تا دورت را بگیرند ... مبادا آجری برای درد دل نداشته باشی


و تو / در قامت رسمی ِ یک میزبان


برای تمام آباژور های قد و نیم قد / کروات ببندی


و دست در دست سایه هایی که از خانه ی همسایه سر ریز کرده اند


بر در و دیوار بزنی خودت را


و رئیس ساختمانی باشی که


زنگ هایش / تو را


آدم ِ زدن حساب نمی کنند....



هومن شزیفی

نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 13:59 توسط ثاقب| |


دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر، خواهر، پسرخاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.

دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند، تعریف می شود.

با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم.

با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

 از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم، می توانیم گریه کنیم، می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم، می توانیم شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم، میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد، لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.

با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم، می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم : حرف نزن فقط بیا و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم.

با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم، کاری نکنیم، جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.

نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 16:4 توسط ثاقب| |

دلم تنگ می شود، گاهی

برای حرف های معمولی

برای حرف های ساده

برای "چه هوای خوبی!"/ "دیشب شام چه خوردی؟"

برای "راستی! ماندانا عروسی کرد."/ "شادی پسر زایید."

و چه قدر خسته ام از "چرا؟"

از "چه گونه!"

خسته ام از سوال های سخت، پاسخ های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ های تند

نشانه های با معنا، بی معنا

دلم تنگ می شود، گاهی

برای

یک "دوستت دارم" ساده

دو "فنجان قهوه داغ"

سه "روز" تعطیلی در زمستان

چهار "خنده ی" بلند

و

پنج "انگشت" دوست داشتنی.


برگرفته از کتاب  "و دست هایت بوی نور می دهند"- مصطفی مستور 

نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد1390ساعت 21:50 توسط ثاقب| |


پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی فهمیم
ما دردهایی داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان!

نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 12:30 توسط ثاقب| |

مختصر نوشته1 : ما دانه های یک میوه را می شماریم و خدا میوه های یک دانه را !

مختصر نوشته 2 :مثل تمبر پستی باشید ، وقتی به چیزی چسبیدید تا رسیدن به مقصد آن را رها نکنید

مختصر نوشته 3 :شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص(چارلی چاپلین)

مختصر نوشته 4 : از میزان حماقت انسانی در شگفتم که کاری که همیشه انجام میداده را انجام می دهد اما در دل به  نتیجه ای متفاوت امید دارد (انیشتین)

مختصر نوشته 5 : ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم(دکتر علی شریعتی)



نوشته شده در شنبه 20 فروردین1390ساعت 19:7 توسط ثاقب| |

 

انکحتُ... عشق را و تمام بهار را !
 زوّجتُ... سیب را و درخت انار را !

متّعتُ... خوشهخوشه رطبهای تازه را
گیلاسهای آتشی آبدار را !

هذا موکّلی...: غزلم دف گرفت، گفت
تو هم گرفتهای به وکالت سهتار را !

یک جلد... آیهآیة قرآن! تو سورهای!
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را !

یک آینه... به گردن من هست... دست توست،
دستی که پاک میکند از آن غبار را
 
یک جفت شمعدان...؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بردریده پرده شبهای تار را !

مهریّه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را !

ده شرطِ ضمنِ... ده؟! ... نه! بگویید صد! ... هزار!
با بوسه مُهر میکنم آن صدهزار را !

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانهوار را !

سیامک بهرامپرور


نوشته شده در جمعه 12 فروردین1390ساعت 0:6 توسط ثاقب| |

پ1-دیروز روز آخر امتحانات رو با دوتا دوست خوب در پارک ساعی و بعد در شهر کتاب خیابان دوست داشتنی ولیعصر گرامی داشتیم!!از بچگیم هم هر وقت توی کتاب فروشی _ و نه کتابخونه!! _ میگشتم،انقدر کیف میکردم که انگار اون لحظات جزو عمرم حساب نمیشه!!!!و البته برا خودم جایزه هم خریدم،یک جلد از کتاب مورد علاقم: شرلوک هولمز....

پ2-این روزها دلم لک زده برا  همون چیزی که سالها نفرینش میکردم،چیزی که زمینو آسمونو به هم دوختم تا از شرش خلاص شم،چیزی که انگار خودش رو زیرکانه جزوی از من کرده بوده و من بهش دهن کجی میکردم...مثل خیلی دیگه از ابعاد وجودم که الان بهشون بی تفاوتم وبعدا که از دست بدمشون تازه شیفتشون خواهم شد...دلم لک زده که موقعی که سرم پایینه سر بخوره بیاد پایین ومن با انگشت وسطم _ انگشت بین انگشت اشاره و انگشت حلقه ام_ آروم بلندش کنم و یه میلیمتر بالاتر دوباره سر جاش بشونمش!!کاری که روزی صد بار انجام میدادمو یه بار هم بهش توجه نمیکردم!!

یا اون مواقعی که با شیطنت حرف میزدم _مثل مواقعی که میخای دلبری کنی یا میخای شیطون تر از اون چیزی که هستی به نظر بیای_ و آروم پهنای کناری انگشت اشارمو میزاشتم کنار ردیف نگینهای نقره ایش و از جاش بلندش میکردم و بدون اینکه با سطح پوستم تماسی داشته باشه در بالا ترین جای ممکن بهش اجازه ی فرود میدادم....


پ 3 :هر چند فکر کنم اکثرا نفهمیدند که نوشته ی بالا راجع به چی بود اما محض اطلاع اونایی که فهمیدن: صحت ندارد!فقط دست نو شته ایست محض خالی نبودن عریضه...!!!!!

پ 4 :خوشحالم که فتوبلاگم از فیلتر خارج شد چون خیلی بهش خو گرفتم...

پ5 :زندگی را از زودپز بیاموز که در اوج جوش آوردن هم سوت میزند...

نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت 17:27 توسط ثاقب| |